
تو حادثهی بندر، مردی از دست رفت که دیگه هیچ وقت به خونه برنمیگرده.
دخترهای کوچکش، توی همون خونهی پر از یادش، با چشمایی که هنوز امید داشتن، کنار قاب عکسش نشسته بودن.
حاجآقا عروسکها رو به دستشون داد و گفت:
“این عروسکها از طرف باباتون برای شماست، از اون بالا نگاتون میکنه.”
غم بود، ولی هنوز امید بود.
زندگی ادامه داره و این خونه، حالا یادگاری از آسمونه.

بدون دیدگاه