تا همین چند سال پیش، مدرسهای نداشتند. نه این که نداشته باشند، داشتند!
اگر مدرسه به معنیِ محلی برای درس خواندن باشد. مدرسه داشتند. اما از مدرسه همین درس خواندنش را داشتند. حتی گاهی معلم هم نداشتند. نه این که معلم نداشته باشند، معلم داشتند اما سختی راه هم داشتند. آقای معلم هر روز باید ده کیلومتری از مارگون تا دهمکی را پیاده میآمد. ده کیلومتری در مسیری کوهستانی که پیاده امدن یا سوار بر چهارپایی راه بلد امدن ممکنتر بود تا با ماشین آمدن.
آقای معلم از راه شکایتی نداشت. تنها مشکلش رودخانهای بود که شش ماه دومِ سال هر وقت میلش میکشید راه را بند میآورد و بچهها را چشم به راه معلم میگذاشت.
که خب البته بد هم نبود. در روزهای سردِ شش ماهِ دوم سال اتاقکِ کوچکشان که یک جورهایی مدرسهشان بود، اصلا مکانِ دوستدارِ کودکی به حساب نمیامد و حتی چه بهتر که بچهها در خانههایشان چشم به راه معلم میماندند. روستا آب لولهکشی هم ندارد چه برسد به گازِ! فقط برق دارد،آن هم گاهی.
اتاقکِ کوچکِ انباریطوری که آموزش و پرورش از یکی از اهالی اجاره کرده بود تا محلِ درسخواندنِ بچههای روستا باشد، با یک بشکه که داخلش چوب آتش میزدند باید گرم میشد. که خب بیشتر شبیهِ ماشینِ تولیدِ دود عمل میکرد تا بخاری.
تا سوم مرداد صفر سه اوضاع بر این قرار بود امّا حالا نه! یعنی از نوزدهِ نهِ صفر دو کمکم اوضاع تغییر کرد.
نه این که یک سال کار برده باشد! ابر و باد و مه و خورشید و فلک در تمام این یک سال و کمی بیشتر. چهل روزش را اجازهی کار داده بود. سختیِ مسیر برای رساندن مصالح، شرایط جوّی و الخ… تعطیلیهای زیادی در روند کار ایجاد کرد. اما بالاخره شد!
به هر سختیای بود! حالا اوضاع کمی بهتر شده. هر چه ابر و باد و مه و خورشید و فلک آنطرف کار را کشیدند از این طرف امامرضاییها و خیرین و اهالیِ خود روستا و سازمانهای مرتبط دست توی دستِ هم، این طرفِ کار را گرفتند و کشیدند تا رسید به امروز!
حالا دهمکی مدرسه دارد! مدرسهای دو اتاقه. یک اتاق برای درس خواندن و یک اتاق برای آقای معلم.
محلی گرم و امن برای درس خواندن کودکان روستا که برای درس خواندنشان منتظرِ گوشهی امنی نمانده بودند. حالا اما راهشان را در مسیر هموارتری ادامه میدهند. همواریای که حقشان است. حداقلِ حقشان است و لیاقتشان بیشتر از این حرفهاست!


بدون دیدگاه