افتتاح مدرسه در شهرستان خوی

افتتاح مدرسه خوی

هشتمین مدرسه

زلزله همه چیز را به هم ریخته بود.جمعیت بین المللی امام رضایی‌ها مثل هر وقت دیگری که جایی کسانی نیاز به همراهی داشته باشند، رفته بودند خوی.


مدرسه‌ی قشلاق
مثل خانه‌‌ی به هم ریخته‌ای که وقتی شروع می‌کنی به مرتب کردنش، کم‌کم نامرتبی‌های لایه‌های بعدی خودشان را نشان می‌دهند.
اواخر کارِ جمعیت در خوی بود که مدرسه‌‌ای در روستای قشلاق، خودش را به ما نشان داد و تبدیل شد به کانون توجهِ جمعیت. مدرسه خیلی زودتر از پیش‌بینی‌ها سر و شکل گرفت. مدرسه‌ای که همه چیزش را خدا رسانده باشد، باید هم این‌طور بشود.

وقتی زمین می‌لرزد
اولین چیزی که لازم بود، زمین بود! زمینی که یکبار خودش را تکانده بود. لرزیدن زمینِ زیرِ پای آدم خیلی اتفاق هولناکی‌ست، زمین که بلرزد، همه چیز را می‌تکاند، دیوارها فرو می‌ریزند، سقف‌ها پایین می‌آیند، گاهی آدم‌ها را عزادار می‌کند! اما مثل همه چیزهای دنیا خوب و بدش در هم است. معروف است که زلزله گنج‌ها را نمایان می‌کند. گاهی زمین موقع تکاندنِ همه چیز، گنج‌های پنهان کرده توی دامنش را هم می‌تکاند. مدرسه خیلی زودتر از پیش‌بینی‌ها ساخته شد، مثل گنجی که بعد از زلزله از دل زمین بالا آمده باشد.

زمینش را آقا تیمور پدر بزرگِ دهیار گذاشت وسط.
دیوار دور مدرسه را یکی از اعضای شورا کشید. باقیِ دیوارها هم کم‌کم بالا آمدند، آن هم نه دیوار معمولی! دیواری از جنسِ بتون ۵٠٠! که دیگر به این راحتی‌ها خراب نشود.

هوا سرد بود و سرمای هوا ممکن بود به بتن‌ها آسیب برساند، سرمای هوا می‌توانست موجبِ تعطیلیِ کار بشود، اما مدیر پروژه برایش راه حلی داشت! دور تا دور ساختمان را با گونی پوشاند و در فاصله‌ی دیوارهای بتنی و گونی‌ها آتش روشن کرد.

آتش‌های بسـیار دیگری هم در طول کار روشن شد! اهـالیِ قشـلاق آخـر هفته‌ها برای مدیر پروژه آتش روشـن می‌کـردند تا دلـــش را گرم نــه دارنـد. کنار آتش برایش سفره می‌انداختند به صرف محـبت. هـــر کـــس هر چــه داشــت گذاشـته بـود وسط. آقا رضا، لبنیاتی محل، شیر و سر شیر و ماست می‌آورد برایش، باغ‌دارها میوه می‌آوردند و بچه‌ها!

بچه‌های مدرسه که تا مدرسه ساخته شود، توی کانکسِ نزدیکِ مدرسه‌ی در حال ساختشان درس می‌خواندند، هر روز سر راه برگشت به خانه‌هایشان، چشم‌های منتظر و مشتاق و لب‌های خندانشان را می‌آوردند برایش. اگر آجری، گونیِ سیمانی، گچی، خاکی بود که می‌توانستند جابه‌جا کنند. با دست‌های کوچکشان کمک هم می‌کردند. این‌طوری بود که مدرسه زودتر از پیش‌بینی‌ها سر و شکل گرفت، مثل گنجی که از دل زمین پاشیده باشد بیرون. اما هر تکه‌اش در دستِ یک دست و دلبازی بود. اصلا گنج‌ واقعی همین همراهیِ اطرافیانِ مدرسه بود!

کار داشت خوب و سریع پیش می‌رفت، همراهیِ نزدیکانِ مدرسه را هنوز داشتیم اما دست و بال‌مان خالی بود. حالا دیگر ما توانِ همراهی با اهالی را نداشتیم. اما خدا را داشــتیم و این‌جا بود که خــدا یــک تکـه‌ی دیگر از گنـج‌های واقــعیِ زمین را نشان‌‌مان داد.

 


خانواده‌ی کیقبادی به یاد پسرِ مرحومشان در ساخت مدرسه همراهِ ما شدند و همراهی‌‌شان برکتِ این حرکتِ جمعی شد.
حالا ما امام‌رضایی‌ها هشتمین مدرسه‌ را در قشلاق افتتاح کردیم و این بچه‌هایی که توی فیلم می‌بینید مدرسه‌ی بهتری دارند، خیلی بهتر.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *